Page 252

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 252 این کتاب با" )قال باقر (ع) و قال صادق (ع " شروع نشد و ادامه هم نيافت بلکه فقط شاهد مثال هایی از آنان آوردم تا کم کم با اصل .ماجرا آشنا شوید به لحاظ روش شناسی، مشابه پراکسيولوژی لودویگ فون ميزس یا نظریات اینشتين عمل کردم و فقط از روش منطق .نظام های صوری منسجم آکسيوماتيک استفاده کردم پيشران تاریخ چيست؟ اقتصاد پيشران نيست : مارکس و خيلی های دیگر، اقتصاد را پيشران جوامع و طبقات می دانستند. اما همه شان از بيخ اشتباه کردند. آن چيزی که پيشران انسان هاست، نگاهشان به معنای زندگی، مرگ، بعد از مرگ، آخرالزمان، قيامت و ... است. جنگ های امروز خاورميانه هم مؤید همين مسئله است. اگر پيشران اقتصاد بود، سود حداکثری، همه را به پرهيز از جنگ و پذیرش بازار آزاد و بی توجهی به تفاوت ها می رساند؛ ولی نيست. یکی این ًها را کالً مادی ببيند و توهم بزند پيشرانش اقتصاد است؛ ایضاً این آدم هم اساسا نگاهش مذهبی است: مذه ب ماده گرایی. یکی می گوید کارماست، یکی می گوید فالن است. ولی دست بر قضا، منسجم ترین نگاه ـ چه در زندگی شخصی چه جمعی ـ همان است که داریم، اما در عين حال که ساده و جلوی چشم ماست، عجيب و غریب و دور از دسترس و پرت دیده می شود.

اساساً مشکل روش شناسی هگلی/مارکسی در بررسی تاریخ، این است اساساً طبق معمول با تناقضات درونی دیالکتيکی، خودشان را نقض .کرده اند پيشران تاریخ را در دیالکتيک ماتریاليسم اقتصاد می نامند و با چشم سالم و ایضاً به شکل آکسيوماتيک و پراکسيولوژیک می بينند که همکاری در ،پناه پذیرش حقوق مالکيت فردی یکدیگر و اصل تقسيم کار در شکل گيری تمدن اقتصاد را بهتر می کند اما انکار می .کنند نادان ها نمی دانند که این نگاه دیالکتيک ماتریاليسم در بهترین حالت به نقل قول تاریخی"اقتصاد مال خر است " منتهی می.شود وانگهی اگر پيشران تاریخ این بود که باید به تثبيت حقوق مالکيت فردی ختم شود که باز نقض غرض اوليه خود کسانی است .که با مالکيت خصوصی ابزار توليد مخالفند مارکس، نقدِ ناقصِ سرمایه داری، و دولت به جای خدا گاهی چنان از مارکس سخن می گویند که گویی او نخستين کسی بود که به سرمایه داری نقد نوشت. در حالی که، دینِ اصيل پيش از مارکس، هم زمان دو کار را انجام داده بود :از یک سو سوسياليسم و دولت پرستی را نفی می،کرد و از سوی دیگر به سرمایه داریِ بی خدا و بی مهار نيز نقد داشت.

دین نگفته بود که هر انباشتِ ثروتی حق است، یا هر بازاری اگر خدا و معاد و حق الناس را کنار بگذارد خودبه خود به خير می رسد.

برعکس، دین از ابتدا هشدار داده بود که اگر ثروت، مبادله، و مالکيت از پيوند خود با خدا، مسئوليت، و حق الناس جدا شوند، بازار نيز می تواند به بيراهه برود و آزادی را از درون فرسوده کند. اما هم زمان، دین راه نجات را در دولت و قهر و بازتوزیع اجباری نمی دید.

مارکس دقيقاً در همين نقطه، نقد را ناقص کرد. او بخشی از مسئله را دید: این که سرمایه داریِ بی خدا، بی اخالق، و بی مهار می تواند به ازخودبيگانگی، بحران، و سلطه بينجامد. اما به جای آن که خدا را در جای خود نگه دارد و سرمایه را با توحيد، مسئوليت، و حق الناس مهار کند، خدا را از معادله حذف کرد و دولت، طبقه، و تاریخ را به جای او نشاند.