Page 416
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 416 مقدار دولت پرستی، نه یک «سنتز جدید» بلکه صرفاً شکلی تازه از همان نقض اوليه است. حق، با نقض خود ترکيب نمی شود؛ فقط زخمی می شود. آزادی با بردگی به آشتی نمی رسد؛ فقط محدود، ناقص، و تحریف می شود.
اشتباه هگلی از همين جا آغاز می شود: از این پيش فرض که تضادها لزوماً در سطحی باالتر حل می شوند. اما در مسئله آزادی، چنين چيزی رخ نمی دهد. اگر یک فرد بگوید «بدن من، کار من، خانه من، دارایی من» و در برابر او دولت، مرشد، حزب، امت، ملت، یا هر صورت جمع .گرای دیگری بگوید «نه، بخشی از آن از آنِ ماست»، نتيجه این نزاع یک سنتز متعالی نيست؛ نتيجه فقط یک کشمکش دائمی است یا حق فردی محترم شمرده می شود، یا نقض می شود. حالت سومِ دیالکتيکی در کار نيست. هرچه از حق باقی بماند، همان اندازه آزادی باقی مانده است؛ و هرچه از آن کاس ته شود، همان اندازه بردگی پيش آمده است.
از این منظر، تاریخ صحنه سنتزهای دیالکتيکی نيست؛ صحنه آزمون دائمی انسان است. سنت الهی در تاریخ، نه از جنس حل شدن حق و باطل در یک مرحله سوم، بلکه از جنس گشودن یک دوراهی دائمی پيش روی انسان است : راه حقوق مالکیت فردی و آزادی در برابر راه دولت پرستی، عرفان، و بندگی انسان به دست انسان.
این دوراهی هيچ گاه بسته نمی شود. هر نسل دوباره در برابر آن قرار می گيرد. هر جامعه دوباره باید انتخاب کند. هر فرد نيز در مقياس زندگی خود، بارها و بارها در برابر همين آزمون می ایستد. به همين دليل، تاریخ نه خطی است، نه دیالکتيکی، نه رو به سنتزی ناگزیر؛ بلکه ميدان تکرار همين امتحان بنيادین است: آیا انسان، آزادی و مالکيت فردی را اصل می ،گيرد، یا به نام خير جمعی، معنویت، مصلحت امنيت، عدالت اجتماعی، یا هر اسم فریبنده دیگری، آن را قربانی می کند؟ چرا سیاست کثیف است؟ بر این اساس، آلودگی ذاتی سياست نيز روشن تر می شود. سياست، آن جا که بر مبنای دیالکتيک فهم شود، ذاتاً کثيف است؛ چون از ابتدا بر کنترل، اعمال قوه قهریه، و جابه جایی مرزهای مالکيت انسان ها به نفع قدرت بنا شده است. سياست در این معنا، هنر تنظيم زندگی آزاد انسان ها نيست، بلکه فنّ مدیریتِ زور است. از همين ،رو، هرچه یک نظم بيشتر سياسی شود، بيشتر به سمت دخالت، کنترل، توزیع اجباری مهندسی اجتماعی، و نهایتاً نقض حقوق مالکيت فردی می ،رود. به همين علت است که در نظریه آزادی، مسئله اصلی «فتح سياست» نيست بلکه عقب راندن سیاست به نفع حق است. هرچه سياست کمتر بتواند در مالکيت، بدن، خانواده، قرارداد، پول، بازار، و انتخاب انسان مداخله کند، جامعه به آزادی نزدیک تر است.
در نتيجه، باید با صراحت گفت : ميان حق مالکيت فردی و ناقضان آن، هيچ سنتز هگلی ای وجود ندارد. ميان آزادی و دولت پرستی، هيچ آشتیِ تاریخی ای وجود ندارد. ميان دینِ مدافع آزادی و عرفانِ توجيه گر سلطه، هيچ وحدت برتری وجود ندارد.