Page 593

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 593 گشودن باب تأویل های بی پایان، سلسله مراتب باطنی، و تفوق مدعيان کشف و شهود بر متن روشن دین به کار گرفته می ،شود؛ و همين یکی از بسترهای اصلی تحریف دین و پيدایش شرارت های نظری و عملی بعدی بوده است.

صورت ساده شده داستان: اگر چنين الهامی به تو شد، عمل نکن!

ببينيد، اصل داستان خضر )(ع این است: خضر کارهایی انجام می دهد و حضرت موسی می گوید: این چرا مثالً آن کودک را کشت و چرا آن کارها را انجام داد؟ خضر پيوسته به او می گوید صبر کن. سپس در پایان به او توضيح می دهد که آن کودک را کشت، چون اگر بزرگ می شد، بنا بود به انحراف و شرّی بينجامد، و ماجرا در همين جا تمام می شود.

اما اصلِ اصلِ داستان اینجاست . معنای این داستان آن است که اگر چنين الهاماتی به تو شد، تو حق نداری بر اساس آن ها عمل کنی؛ حتی اگر تو حضرت موسی (ع) و پيامبر خدا باشی. یعنی حتی تو که گمان می کردی در مرتبه ای از عظيم ترین علم قرار داری، باز هم از اموری سر درنمی آوری؛ پس وای به حال دیگران. یعنی اگر چنين چيزی برای تو ی حضرت موسی (ع) پيامبر صاحب کتاب خدا احراز نشده و مجاز نشده است، برای هيچ کس دیگری به طریق اولی احراز نمی شود. اگر الهاماتی )شبيه حضرت خضر (ع به تو شد، دست به چنين کاری نزن. در این سنخ امور، دانش آن فق ط نزد خداوند است و خدا آن را فقط به خضر داده اس ت که هم حضرت موسی (ع) متوجه شود اعظمِ علم نيست و علم انحصاراً بر روی زمين در اختيار این پيامبر بزرگ نيست و هم متوجه شود که چنين اموری را نباید انجام دهد چون بنيان استداللی و عقلی برای بيان آنان ندارد که نقض حقوق مالکيت فردی را توجيه کند! چه برسد به انسان ه ایی که در عصر بعد از خاتم پيامبران زندگی می .کنند و قطعاً پيامبر نيستند داستان حضرت خضر
)(ع استثنا ی آکسیوماتیک خداوند و پیامبر اوست برای تذکر ، نه قاعده ؛ به مانند استثنای .آکسیوماتیک یکتا بودن تعریف ناپذیری و فراتر از وهم و خیال بودن خداوند و نه به دیالکتیکی بودن تمام ماجرا همين است. موسی دنبال دليل می گشت. می پرسيد: تو از کجا فهميدی که باید این کار را بکنی، که باید بکشی؟ و طبعاً خودش نمی فهميد. خضر هم نيامد بگوید که من دقيقاً از چه طریقی فهميدم؛ بلکه گفت این امرِ خدا بوده است و دالیل آن را خدا به او گفته است. یعنی خدا علمی به خضر داده بود، یا دستوراتی به او داده بود، و از همين طریق می ِخواست به موسی نشان دهد که تو صاحب انحصاریِ اعظمِ علم نيستی و علم چنان نيست که فقط در دست تو باشد. از همين رو، او را فرستاد تا بياموزد؛ و موسی در عمل دید که این سنخ علم، چيزی نيست که با معيارهای عادیِ خود بتواند آن را فرا بگيرد.

نکته مهم دقيقاً در همين جاست: داستان خضر مجوز عمل کردن بر اساس الهامات شخصی نيست، بلکه درست برعکس، حدّ و مرز آن را نشان می ،دهد. اگر حتی موسیِ پيامبر، با آن همه مقام، اجازه ندارد به صرف دریافت یا حدس یا فهم شخصی، دست به چنين افعالی بزند دیگر هيچ کس پس از او نيز چنين حقی ندارد. خضر در این داستان استثناست، نه قاعده؛ مأمور است، نه مفسرِ خودسرِ باطن؛ و بر اساس علم و امر خاص الهی عمل می ،کند، نه بر اساس شهود شخصیِ قابل تعميم. بنابراین، هر کس پس از ختم نبوت بخواهد با تکيه بر کشف