Page 299
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 299 انسانی نيست. وقتی گفته می شود انسان ماهيت خود را با انتخاب هایش می سازد، دیگر «من» از جایگاهِ مخلوقِ دارای اراده آزاد به ِجایگاه مؤسسِ معنا می لغزد. این جا دیگر وحی و نظام صوریِ الهی کنار گذاشته می شود و فرد می .کوشد خودْ منبعِ تشریع، ارزش، و معنا شود از منظر نظریه آزادی، این مسير خطرناک است؛ زیرا اگر معنا را من بسازم، چه چيزی به صورت عينی و الزام آور جلوی من را از نقض حقوق مالکيت دیگران می گيرد؟ اگزیستانسياليسم شاید در سطح روانی به انسان دل ،داری بدهد، اما در سطح حقوقی و اجتماعی هیچ بنیانِ محکم و غیرسلیقه ای برای آزادی و مالکیت فردی نمی سازد.
ابسوردیسم یک گام دیگر جلو می رود و عمالً می گوید اصالً دنبال معنا نباش، بلکه با بی معنایی بجنگ و خودِ طغيان را بپذیر. این جا نيز مسئله حل نمی شود، فقط صورتِ آن عوض می شود. اگر در اگزیستانسياليسم، انسان خودْ معنا را می ِسازد، در ابسوردیسم انسان خود مقاومت در برابرِ پوچی را به ارزش بدل می کند. یعنی باز هم انسان به جای آن که در برابر وحی خاضع شود، خود را کانونِ تعيين کننده قرار می دهد. از منظر نظریه آزادی، این نيز راه حل نيست؛ زیرا شورشِ بدون حقيقتِ عينی، خيلی زود یا به نوعی زیبایی شناسیِ رنج ختم می شود یا به قهرمان سازی از بی معنایی. در این دستگاه نيز هيچ معيار صریح و اصل موضوعی ای وجود ندارد که بگوید چرا باید به آزادی و مالکيت فردی دیگری احترام گذاشت. در بهترین حالت، ابسوردیسم فقط تحملِ بحران را آموزش می دهد، نه خروج از آن را.
در نتيجه، هر سه مکتب یک ریشه مشترک دارند: حذف وحی و جایگزینی آن با فلسفه و عرفانِ سوژه محور. نيهيليسم می گوید معنا نيست؛ اگزیستانسياليسم می گوید خودت معنا بساز؛ ابسوردیسم می گوید اصالً معنا نخواه و با پوچی زندگی کن. اما هيچ کدام به آن نقطه ای بازنمی گردند که دینِ الهی از آغاز آن را حفظ کرده بود: اینکه انسان دارای اراده آزاد ،است این اراده در همه انسان ها به طور اصولی معتبر ،است و از همين جا حقوق مالکيت فردی و معنای زندگی به صورت عينی و منسجم قابل استنتاج می شود .دین در نظریه آزادی ًصرفا یک ایمان شخصی نيست؛ نظام صوریِ منسجمی است که هم معنا را می دهد، هم مرزِ اخالق را، هم مبنای حقوق را، و هم حدودِ قدرت را.
به همين دليل، این مکاتب را باید شاخه هایی از فلسفه و عرفانِ بدلی دانست که پس از حذف دین، کوشيده .اند جای آن را پر کنند نيهيليسم، فلسفه اعتراف به خأل است؛ ،اگزیستانسياليسم ِعرفان خودقانونِگذار مدرن است؛ و ،ابسوردیسم ِزیباسازی شورش عليه بی معنایی بدون بازگشت به حقيقت است . هر ،سه به جای آن که به وحی ،بازگردند ِحول ِ«من »انسانی می چرخند . و درست از همين جاست که از دید نظریه ،آزادی ناتوان از ِتأمين آزادی حقيقی اند؛ چون آزادی بدون ِبنيان ِعينی حقوق مالکيت ،فردی خيلی زود یا به نسبی گرایی می،افتد یا به نيچه ای گر یِ اراده، یا به دولت پرستی و ایدئولوژی های جدیدی که جای دین را می گيرند.
پس جمع بندی روشن است : حذف دین، بشر را از خرافه نجات نداد؛ فقط خرافه های فلسفی و عرفانیِ تازه ای .جای آن نشاند نيهيليسم، اگزیستانسياليسم، و ابسوردیسم، هر سه فرزندانِ جهانِ پسادینی اند که می خواهد بدون وحی نبوی ، هم معنا داشته باشد، هم اخالق، هم آزادی؛ اما چون مبنای اصل موضوعیِ خود را از دست داده، ناچار یا به پوچی می رسد، یا به جعلِ معنا، یا به ستایشِ بی .معنایی