Page 505
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 505 کند، بسياری دقيقاً منتظر همين اند. در این معنا، نظریه آزادی فقط تالشی برای حل یک مسئله ی انتزاعیِ فلسفی یا دینی نيست؛ تالشی است برای آن که آن مسير، پيش از رسيدن به نقطه ی انفجار، در نطفه خفه شود. اگر غرب، در واکنش به کليسا، از آن ،سوی بام افتاد ایران حق ندارد همان اشتباه را تکرار کند.
ایران، غرب، و شدتِ بحرانِ پيشِ رو این جا باید یک نکته ی دیگر هم روشن شود: بحران های اخالقی، خرافی، و سياسی ای که غرب تجربه کرده، هنوز هم تمام نشده اند. سطح ماليات، کنترل بر آزادی، و نفوذ خرافه های جدید در غرب، بسيار بيش از آن چيزی است که در نگاه سطحی دیده می شود. و اگر ایران بخواهد همان مسير را با شرایطِ تاریخیِ خودش تکرار کند، چه بسا این بحران ها در این جا به مراتب بدتر عمل کنند.
از همين جاست که دانستنِ ریشه ی عرفانیِ بسياری از بت های جدید، از جمله بعضی از معنویت های مدرن و حتی صورت هایی از محيط زیست پرستی و خرافات سوسياليستی، برای آینده ایران اهميت حياتی پيدا می کند. شناخت این شجره، فقط پژوهش تاریخی نيست؛ بخشی از پادزهر است. دین را باید نخست از دولت بازپس گرفت اقتصاد را اگر هم از دولت بازپس بگيرید، مسئله هنوز به طور کامل حل نشده است. پيش از اقتصاد، باید دین .را از دولت بازپس گرفت زیرا آن چه دولت را تا این اندازه پایدار، بازتوليدپذیر، و خطرناک می کند، فقط انحصار پول، ماليات، آموزش، یا زور عریان نيست؛ بلکه تواناییِ آن در مصادره کردنِ امر قدسی و تبدیل کردن دین به ابزار اطاعت است.
تمام دولت های مدرن، در نسبت های مختلف، عليه دینِ حقيقی عمل می کنند؛ اما نه لزوماً با نامِ ضدیت با دین. یکی از مهم ترین سالح های ،آنان عرفان است. یعنی همان چيزی که در ظاهر، شبيه دین دیده می شود، اما در عمل، دین را از درون تهی می کند و آن را به ابزاری برای اطاعت، ابهام، تقدس بخشیِ دروغين، و در نهایت، سلطه بدل می سازد.
اگر بتوان فرق دین و عرفان را به مردم فهماند، بخش مهمی از ماجرا حل می شود. در آخرالزمان، فرق حق و باطل به باریکیِ موست؛ فرق دین و عرفان هم در ظاهر به باریکیِ موست، اما در عمل، زمين تا آسمان تفاوت دارند. تمام نظریه آزادی که در این کتاب نوشته ام، در یک معنا برای همين است: تا این موی باریک را بتوان به ضخامت دیوار چين تشخيص داد. هيچ طناب نجاتی جز فهميدن همين تمایز باریک وجود ندارد.
کسی که خود را از دین محروم کند، در واقع خود را در برابر دولت، زور، و سلطه خلع سالح کرده است. زیرا در منطق این نظریه، دین نه ابزار دولت، بلکه تنها نظام صوریِ با ثبات برای دفاع از آزادی و حقوق مالکيت است. اگر این سپر از دست برود، انسان در برابر دول ِت ،متورم فقط با عقلِ ابزاری یا با خشمِ بی جهت رها می شود؛ و این برای پيروزی بر دولت کافی نيست.