Page 253
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 253 از این منظر، مارکس ناقدِ کاملِ سرمایه داری نيست؛ بلکه کسی است که نقدِ دینیِ سرمایه داری را از خدا تهی کرد و آن را به دولت سپرد. نتيجه هم روشن بود : به جای مهارِ سرمایه با اخالق و توحيد، مهارِ جامعه با دولت و قهر پدید آمد.
اگر هگل را هم در نظر بگيریم، تصویر کامل تر می شود. ِهگل، در خوانش این کتاب، صرفاً یک فيلسوفِ تاریخ نيست؛ بلکه صورت آبرومندشده ی همان عرفانِ قدیمی است. در او، تاریخْ قدسی می شود، روحْ در جهان حلول می کند، و دولت می تواند جای امر متعالی را بگيرد. مارکس فقط این دستگاه را مادی تر و سکوالرتر کرد : ،روح را به تاریخ و طبقه بدل کرد اما ساختار را نگه داشت. به همين دليل است که مارکسيسم، با همه ادعای الحادش، از درونِ یک الهياتِ عرفانیِ واژگون شده بيرون می آید.
پس نزاع اصلی این نيست که "مارکس عليه سرمایه داری بود و دین طرفدار سرمایه داری." نسبت درست، در چارچوب نظریه ،ی آزادی این است : دین، هم زمان هم ناقدِ سرمایه داریِ بی خدا بود، هم ناقدِ سوسياليسم و دولت پرستی. مارکس فقط خدا را از این نقد حذف کرد و دولت را به جای او نشاند. و عرفانِ هگلی، قدم بعدی را برداشت و دولت را به خدای زمينی بدل کرد. (اگر سخت بود عبور کنيد چون تا آخر کتاب در حين خواندن و تکميل مباحث مسلط می ).شوید عرفان←
ِدیالکتيک هگلی ← قدسیِسازی تاریخ و دولت ←
ِمارکسيسم سکوالر ←
ِدولت خدای گونه کليتون کریستنسن، دین و اخالق بازار .نظریه عجم اوغلو، با نظریه کليتن کریستنسن هم که از جرقه های این نظریه بود در تضاد است کریستنسن می گوید که شکوفایی از مسير ساختارمند و موسسه ها و کمک دولتی حاصل نمی شود. کارآفرینی بومی یا نوعی از نوآوری است که جوامع را از فقر نجات داده است و نه موسسات! این صحبت کریستنسن بخشی از کتاب ش با نام The Prosperity Paradox: How Innovation Can Lift Nations Out of Poverty
.است
کریستنسن یک گفت و گو دارد که من عيناً این جا بدون تغيير می آورم . فکر می کنم که فهم صحبت های او با چيزی که از نظریه
:آزادی تا اینجا آموختيم، لذت بخش باشد
((سؤال :
چرا در رهبریِ کسب وکار چنين بحرانی به وجود آمده است؟
کریستنسن :
اجازه بدهيد شاید دو نکته تا
حدی
چالش
برانگيز
بگویم؛ البته نه
آن قدرها
هم
چالش
برانگيز
،نيستند
اما
من
ًواقعا
باور دارم
که
درست
اند.
حدود ده سال پيش فردی از چين به بوستون آمد؛
اقتصاددانی مارکسيست بود و بورس فولبرایت گرفته بود. او به بوستون آمده بود تا از ميان همه
موضوعات عجيب و
،تخصصی سرمایه داری
و دموکراسی را مطالعه کند .در مدتی که در
بوستون
،بود خيلی خوب او را شناختيم .در پایان
،اقامتش او و همسر و فرزندش را برای
یک
شام خداحافظی به
خانه
مان دعوت کردیم .من از او پرسيدم :"از ميان همه چيزهایی که اینجا
درباره سرمایه
داری و دموکراسی یاد
،گرفتی
آیا
چيزی
بود
که
ًواقعا تو
را
شگفت زده
کرده باشد؛
چيزی
که
ًقبال
ًاصال
به
آن فکر
نکرده باشی؟"
او بی :درنگ گفت "بله. من هرگز درک نکرده بودم که دین تا چه اندازه برای کارکردِ بازارهای آزاد و دموکراسی حياتی است."