Page 541
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 541 از این رو، نجاستِ خون و سایر نجاسات را هم می شود در همين چارچوب فهميد: دین می خواهد مرزِ انسان را با کثافت ِکاری شيطان پرستانه و با صورت های مختلفِ تقدیسِ آلودگی روشن نگه دارد. به بيان دیگر، همان گونه که دین در ساحتِ معرفت، با عرفان و جادو و آسترولوژی مرزبندی می،کند در ساحتِ بدن و مناسک نيز، با آلودگیِ مقدس سازی شده ی شيطانی مرزبندی می کند.
شبکه های هرمی، و منطقِ فرقه یکی از جاهایی که می توان سازوکار فرقه را به صورت عریان دید، همين شبکه های هرمی و نمونه های مشابه اند. این ها در ظاهر، درباره ثروت، موفقيت، رشد، یا فرصت اقتصادی حرف می زنند؛ اما در عمل، از همان روش هایی استفاده می کنند که بسياری از کالت ها و گروه های عرفانی به کار می برند: جمع کردن آدم ها در یک محيط بسته، محدودکردنِ گفت وگو با بيرون، القای نوعی برگزیدگی، و ساختنِ وفاداری به یک ساختار که نباید درباره اش آزادانه با دیگران صحبت کرد.
در این جا، مسئله فقط یک کاله برداری اقتصادی نيست. مسئله این است که سازوکار، سازوکارِ فرقه ای است. یعنی انسان به جای آن که در یک تبادل آزاد و شفاف وارد شود، در ساختاری قرار می گيرد که راز، فشار جمعی، و نوعی اطاعتِ نرم در آن حضور دارد. از همين جاست که من می گویم همه ی گروه های مخفی، به هر اسم و شکلی، از یک جنس اند: حزب سياسی، فرقه ی عرفانی، شبکه ،ی هرمی یا هر حلقه ای که بر راز، فشار، و تمایزِ درونی از بقيه بنا شده باشد، در نهایت در همان شجره ی شيطان قرار می گيرد. این دقيقاً با خط موجودِ کتاب هم سو است که گروه های مخفی، کالت ها، احزاب، اليگارش ها، و دولت را از یک منطق می داند: باج ِگيری، آلودگی سلسله مراتبی، و ناتوانیِ فرد از خروج آزادانه . فرهنگ سازمانی؛ میانِ آزادی و فرقه یکی از چيزهایی که هر استراتژیستِ جدی می فهمد این است که فرهنگ سازمانی از خودِ استراتژی هم مهم تر است. سازمان ها فقط با سند چشم ،اندازKPI
و برنامه عملياتی زنده نمی مانند؛ بلکه با ِتکرار ،قواعد ،مناسک نشانه،ها و الگوهای ِرفتاری روزمره بازتوليد می شوند. به همين دليل است که واحد منابع انسانی، در بسياری از سازمان ها، فقط یک واحد اداری نيست؛ بلکه سازنده نوعی «فقه »سازمانی است : از مناسک روزمره و زبان مشترک گرفته تا جشن،ها تبریک،ها آیين های ،وفاداری و قواعد نانوشته تعلق.
اما همين جا دو مسير از هم جدا می شوند. یک مسير، سازمان را به سمت ساختنِ یک دینِ کوچکِ زمينی می برد: دینی که پيامبرش مدیرعامل است، قدیسانش مدیران ميانی اند، مدیران منابع انسانی نقش روحانيونش را بازی می کنند، و مناسکش برای آن طراحی می شود که کارمند، به جای آن که فردی آزاد با مسئوليت مشخص باشد، به جزئی از «ما»ی سازمانی بدل شود.
در این صورت، عباراتی مثل «ما یک خانواده ایم» یا «شرکت از تو بزرگ تر است» دیگر صرفاً لحن نرم مدیریتی نيست؛ بلکه در حال هل دادنِ فرد به جمع گرایی و تضعيف مرز آزادی فردی است.