Page 294

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 294 دیالکتيک فرایندی است برای پنهان کردن این واقعيت که تو با یک دین سروکار داری، و هم زمان فرایندی است برای فریب دادن تو تا این دین را باور کنی. حاال مارکسيست ها جيغ خواهند زد و خواهند گفت که جنت خواه نمی فهمد، چون کارل مارکس د ر کتاب سرمایه یا همانDas Kapital

گفته که این یک دین نيست، آن ها به خدا باور ندارند، و کامالً مادی گرا هستند. اما این یک دین است. و برای من مهم نيست که خودِ پرده چه می گوید؛ این یک دین است، و من هم ثابتش می کنم. اما مسئله فقط مارکس نيست؛ موزلی، موسولينی و هيتلر هم همين طور. همه آن ها به این دین باور ،دارند و همه هم از دیالکتيک استفاده می کنند تا این واقعيت را پنهان کنند که این یک دین است .دیالکتيک توضيح می دهد چرا وقتی کتاب هایشان را می،خوانی اغلب خيلی عجيب به نظر می رسند .وقتی Das Kapital

یا کتاب نبرد منMein Kampf

هيتلر را می خوانی، با خودت می گویی: «چرا این را این طور نوشته؟ چرا از زبان معمولی استفاده نکرده؟» و دیالکتيک این را توضيح می دهد. هر کسی که به دیالکتيک باور دارد، خيلی بد می .نویسد، و دليلش هم این است که هدفش توضيح دادن نيست، بلکه مبهم کردن است آن ها همان پرده ای هستند که خود را جلوی کشيش می.کشند اسطوره گنوسی: خدا، دميورژ، و جهان به مثابه زندان مؤمنانِ این دین باور دارند که یک خدای حقيقی وجود دارد که غيرمادی است ــ فيزیکی نيست، کامالً روحانی است. او همان «ایده »مطلق است یا »«روح یا هر نام دیگری که بخواهيد روی آن بگذارید. اما آن ها همچنين باور دارند که در آسمان ها شکافی رخ داده، و از این شکاف، پاره هایی از خدای حقيقی به درون اثير پرتاب شده اند. سپس دميورژ (شيطان) قلمرو مادی را ــ یعنی همين جهانی را که در آن زندگی می کنيم ــ به عنوان زندانی برای این پاره های خدای حقيقی می آفریند. پس اگر به فيلم ماتریکسMatrix

فکر کنی، ما همه در این جهان خيالی هستيم که واقعی نيست، فقط گمان می کنيم واقعی است. و ایجنت اسميت، یعنی همان دميورژ، می کوشد مانع شود که ما بفهميم چه هستيم ــ ما خدا هستيم. نمی دانيم که خدا هستيم، اما اگر بفهميم، کُدِ مات ریکس را خواهيم دید و پيروز می .شویم اما معنای این حرف آن است که جهان مادی، و تک تک ما درون آن، پاره هایی از «ایده» (خدا) هستيم . جهان مادی شر است؛ منطق گنوسی در منطق گنوسی، جهان مادی نه صحنه آزمون الهی، بلکه زندانی شرور است؛ و خالق یا سامان دهنده آن نيز دميورژ است، یعنی موجودی فروتر و به تعبير من، همان شيطان. از دل چنين نگاهی، نفیِ ارزشِ ماده، نفیِ ارزشِ بدن، نفیِ ارزشِ کار، و در نهایت، نفیِ ارزشِ ما لکيت فردی بيرون می آید. وقتی ماده شر شد، تصرف، توليد، خانواده، ثروت، لذت، و حتی مسئوليت فردی نيز به تدریج مشکوک یا بی ارزش می شوند. از همين جا راه برای انواع جمع گرایی، دولت پرستی، و توجيه سلطه باز می شود.

پس تعجبی ندارد که از گنوسيسم، هگل بيرون بياید؛ از هگل، مارکسيسم؛ از گنوسيسم، عرفان مسيحی؛ و از دل همه این ها، جریان هایی که در نهایت به کشتار، توتاليتاریسم، و نفی آزادی فردی ختم می شوند. مسئله فقط تفاوت در نام ها و لباس ِها نيست؛ مسئله، وحدت ساختار است. هرجا ماده تحقير شود و جهان واقعی بی ارزش شود، به همان نسبت، حقوق مالکيت و آزادی نيز تحقير می شوند. در چنين