Page 578
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 578 •
و هرجا پيچيدگیِ مه آلود دیدید، باید احتمال بدهيد با کاله برداریِ نظری روبه رو هستيد.
تنها کافی است بر سر دو گزاره توافق کنيم:
نخست این که آزادی و حقوق مالکيت فرد، حقی تغييرناپذیر است که خدا به انسان داده است. دوم این که هر آن چه انسان ها، با عقل و منطق، بدون دخالت الهامات و شهود، و با رعایت اصلِ عدم تناقض با گزاره ،ی اول بر آن توافق کنند معتبر است.
اگر کسی با این دو اصل موافق باشد، در منطق این نظریه، ناگزیر جامعه به مرور دین را بازنویسی خواهد کرد، حتی اگر نامی از دین بر زبان نياورد. یعنی اگر فقط همين دو اصل به درستی پذیرفته شوند، ساختار اجتماعی، حقوقی، و اخالقی، دیر یا زود به همان نقطه ای بازمی گردد که دینِ حقيقی از آغاز می خواست: دفاع از آزادی و حقوق مالکيت فردی.
اما اگر کسی حتی با این دو اصلِ حداقلی موافق نباشد، باید صریح بود : ِمخالفت با این دو اصل، در نهایت، چيزی جز پذیرشِ امکان سرقت، برده داری، شرارت، و نقضِ حقِ دیگری نيست. به همين دليل، در منطق این نظریه، هر کس با این دو اصل مخالف باشد، در جبهه ی شر قرار می گيرد و باید با او مقابله کرد.
چرا منشأ آزادی باید خدا باشد؟ اینجا یک نکته ی بسيار مهم وجود دارد: آیا آزادی و حقوق مالکيت را خدا به ما داده است، یا خودمان به آن رسيده ایم؟ در این نظریه، منشأ آزادی باید خدا باشد. بنيانِ آزادی بدون خدا ممکن نيست. چون اگر منشأ آزادی خدا نباشد، هر کس می تواند بگوید این حق، تغييرپذیر است؛ و اگر تغييرپذیر باشد، دیگر مبنا توافق و حق نيست، بلکه زور است.
اینجا دقيقاً همان نقطه ای است که فرقِ دین با جبهه ی فلسفه و عرفان روشن می شود. دین می گوید آزادی، ریشه در حقی الهی و تغييرناپذیر دارد. اما فلسفه و عرفان، وقتی این منشأ الهی را تضعيف یا حذف می کنند، راه را برای نسبی کردنِ آزادی و در نهایت، برای سلطه و زور باز می کنند. پس اگر کسی در همين حد خدا را بپذیرد که آزادی و حقوق مالکيت را او داده و این حق تغييرناپذیر است، برای ورود به منطق این نظریه کفایت می کند.
تمام نظریه ی من را می توان در همين چند خط خالصه کرد:
آزادی و حقوق مالکيت فرد، حقّی الهی و تغييرناپذیر است. و هر نظمی که با عقل، منطق، و عدم تناقض با این اصل ساخته شود، در مسير حق قرار می گيرد. بيرون از این، یا جهل است، یا زور، یا شرارت. فلسفه اسالمی؛ نئوافالطونیِ ترجمه شده به نام ارسطو ابن رشدِ اندلسی، ابونصر فارابی، ابن سينا، و بيشتر فيلسوفان مسلمان، خودشان را در ادامه ارسطو می ِدانستند. اما این تلقی، با تاریخ واقعی فلسفه سازگار نيست. ماجرا از آن جا آغاز شد که بسياری از متون نئوافالطونی، به اشتباه یا به عمد، با نام ارسطو به عربی ترجمه شدند. در