Page 77
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست
77
به خود ببيند. قرن ها تالش شده است تا رابطه دین و ایران بر هم بخورد. تالش هایی ،تصادفی و خودجوش و تالش هایی سازمان یافته
همين که یک نمونه آن ترجمه آثار فلوطين لعنت اهلل عليه به اسم ارسطو برای مسلمانان بوده است که هيچ کس در تاریخ یا نگفته یا
.نتوانسته درست بگوید که همين یک کار و یک اشتباه تاریخی چه بالیی قرن ها سر ایرانيان آورده است
جمهوری اسالمی حاصل تالش
های چندین قرن و ده ها متفکر بوده است. همانطور که لئونارد پيکاف در کتاب ریشه های آلمان هيتلری ،از نقش افالطون، هراکليتوس
هگل و کانت و ... در ایجاد حزب نازی گفته است، در مدلی مشابه هم ما در ایران ریشه های ایران جمهوری اسالمی را می توانيم بنویسيم
که اميدوارم فرصت مرا یاری کند تا این کار را تمام کنم. مسيری که از عرفان و مانویت و حکمت خسروانی گرفته تا آثار نئوافالطونی
فلوطين و تحریف کامل دین با ایده هایی به اسم فلسفه اسالمی و عرفان اسالمی ،، بدعت ویرانگر ابن عربی و مالصدرا خطای فارابی در
مدینه فاضله و ب خش های عرفانی مولوی، به حاشيه رفتن شاهنامه فردوسی به عنوان یکی از پادزهرهای ایده های مخرب و قدرت گرفتن
ایده های وحدت وجودی و تارک دنيا بودن و تنفر از جهان مادی، ترکيب آن با دیالکتيک هگلی و ایده های عين القضات همدانی که
به شریعتی ختم شد
و نهایتاً اسالم تحریف شده با عرفان و فلسفه کامالً با صد و هشتاد درجه تحریف تبدیل شد به برادر دو قلوی ایده های
کمونيستی و سوسياليستی و جمع گرایانه و تبدیل کردن ایده الهی خداوند به خدای زمينی که همان دولت است از طریق نظریه والیت
مطلقه فقيه که حکم خدا را هم حتی اگر صالح بداند می
!تواند باطل کند چه رسد به باطل کردن مالکيت یا جان یک انسان
محمدرضا
شاه
پهلوی
خدا بيامرز یک ویدیوی معروفی دارد که می گوید"
اسالم
یعنی اسالم روز اول پيامبر اسالم "
او خيلی بهتر از
همه می دانست
.یک جای کار می لنگد ولی ریشه درست است
به هر حال کار ناتمامی که باید تمام شود در این کتاب تمام می شود. تکليف ایران و
،دین را که روشن کنيم
قفل گاوصندوق پر از طالی ایران باز می .شود
:پيکاف از افالطون و کانت تا هگل؛ شجره ای که به آشوویتز رسيد
این گزاره
ی لئونارد پيکاف را باید بسيار جدی گرفت:
فلسفه ی هگل بدون کانت ممکن نبود، و فلسفه ی کانت بدون افالطون.
اگر این زنجيره را در نسبت با نتایج تاریخی اش بخوانيم، می توان گفت این سه تن، بيش از هرکس دیگر، از سازندگانِ فکریِ آشوویتز بودند. نکته فقط این نيست که نازی ها با مارکسيست ها فرق داشتند. درست است که نازی ها، برخالف مارکسيست ِها، لزوماً مدافعِ مالکيت عمومیِ ابزار توليد نبودند؛ اما این تفاوت، تفاوتِ ماهویِ آزادی خواهانه نيست. برای آنان، مسئله ی اصلی کنترل ِبود، نه شکلِ صرف مالکيتِ حقوقی. یعنی اگر ابزا ر توليد هم ظاهراً خصوصی می مانْد، باید در خدمتِ اقتصاد ملی، فرمان برداریِ کامل، و اراده ی دولت قرار می گرفت. ِپس نزاعِ اصلی، بر سرِ اسمِ مالکيت نبود؛ بر سر سلطه بود.
از این منظر، ما نيز در بسياری از الیه های فکری و اجرایی، زیر سيطره ی همان منطق مانده ایم : منطقی که ظاهرِ مالکيت را نگه می دارد، اما اختيار و کنترل را از فرد می گيرد و به ساختارِ متمرکز می سپارد. آشوویتز و منطقِ کنترل ← هگل ← کانت ←
افالطون سيطره ی کنترل گرِ دولت←
ِتقدم کنترل بر مالکيت ←
ِتداوم همان ِمنطق نازیستی