Page 267
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 267 شهریور1403
از اینجای سفر به بعد، آرام آرام ناخنک هایی به بحث عرفان خواهيم زد، این بار نيز تصویر مقابل کامال تار و مبهم است و باز هم ترجيح من بر این است که به جای ساختارهای خشک رسمی، در خالل بحث های مختلف، تدریجاً غبار صفحه را کمتر کنم و الیه الیه از تاری .و ابهام بردارم تا ساختار منسجم تر را ارائه کنم. بنابراین باز هم برای همه مفاهيم جدید صبور بمانيد عرفان؛ نام دیگر فراموشی مالکيت عرفان در این کتاب، صرفاً به معنای ذکر، شعر، خانقاه یا تجربه معنوی نيست. عرفان نام هر دستگاه فکری، روانی، سياسی و اجتماعی ای است که اهميت مالکيت را کم رنگ یا نفی کند و انسان را از بدن، زمين، بازار، عقل، وحی، خانواده و آزادی جدا سازد.
هرجا گفته شود جهان مادی بی ارزش است، بدن اهميتی ندارد، زمين پست است، بازار و رفاه و آبادانی امور فرومایه اند، یا انسان باید در یک کل مبهم مانند دولت، طبقه، ملت، تاریخ، دیالکتيک، امت، حزب یا مرشد حل شود، با صورتی از عرفان ضدآزادی روبه .رو هستيم این عرفان ممکن است لباس دین بپوشد، یا فلسفه، یا روشنفکری، یا سوسياليسم، یا ناسيوناليسم، یا حتی اخالق و معنویت.
دین حقيقی، نقطه مقابل این منطق است. دین نمی گوید زمين را رها کن؛ می گوید زمين را آباد کن. دین نمی گوید ثروت بد است؛ می گوید به خاطر ثروت، حق دیگران را باطل نکن. دین نمی گوید بدن بی ارزش است؛ می گوید بدن حرمت دارد. عرفان، انسان را از زمين و مالکيت جدا می کند؛ دین، انسان را خليفه خداوند بر زمين می داند.
نقد عرفان و تصوف ،عرفان و تصوف به دليل این که از عقل و معيارهای روشن جدا می شوند ، آماده ترین ميدان برای خطا، فریب، و کاسبی معنوی تبدیل شده اند . انسان در چارچوب عقل، حواس پنج گانه، و حدود وجودی خود زندگی می کند و ابزار معتبری ندارد که هر تجربه باطنی را از ،توهم ،تلقين یا حتی نسبت دادن امر شيطانی به امر الهی جدا کند .از همين ،رو هر ادعای ،کشف ،شهود و ،اتصال اگر از سنجش عقالنی بيرون ،برود مستعد انحراف است .ممکن است در آثار برخی چهره،ها از جمله ،مولوی سخنان ارزشمند فراوانی یافت ،شود اما ،این خطای مبنایی عرفان را برطرف نمی کند . .تفاوت دین با عرفان از این جا شروع می شود دین به شکل یک نظام صوری منسجم اصل موضوعی ،با ما وارد دیالوگ می شود. اگر تعاریف کلمات را از ابتدای کتاب یادآوری کنيم یعنی به زبان انسانی می تواند به شکل مفاهيم عينی که در سپهر بين االذهانی انسان ها یکسان و توافق پذیر است، رشته ای از گزاره ها استنتاج کند که دارای نظم منطقی هستند (تجربه کل این کتاب). اما عرفان و تصوف بر پایه الهامات و کشف و شهودهایی است که قابل تبدیل به یک نظام صوری منسجم اصل موضوعی (بيان با کلمات به زبان انسانی و زبان صوری و دارای استدالل) نيستند و گویی باید با تله پاتی یا اموری که هيچ سنجه ا ی برای تشخيص آنان نداریم آنان را بفهميم. صریح بگویم، ما هنوز بر سر همين دو دو تا چهارتاهای منطقی بر پایه ریاضيات و منطق و علوم تجربی مانده ایم و نتوانسته ایم به توافقی برسيم که همه بپذیرند، آن وقت اموری که سر و ته هيچ