Page 323

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 323 شيطان طریقت یک دیالکتيک یا همان ضد منطق :انحرافی نيز هست تبيينی که می کوشد خود را هم تراز خدا بنشاند. مهم ترین فریب این تبيين آن است که نخست وجود خود را انکار می کند، و سپس جهان را چنان تبيين می کند که گویا خير و شر، خدا و شيطان، تز و آنتی ،تز دو قطب هم وزن و هم ضرورت اند.

در این نگاه، شيطان می گوید اگر من نباشم، جهان هم نخواهد بود؛ زیرا دیالکتيک به هم می.ریزد هستی جهان از سنتز خير و شر است و هستی جهان را مستلزم این می داند که خودش را هم تراز خداوند قرار داده تا تعادل تز و آنتی تز موهومی خودش را .برقرار کند از همين جا، شر نه به عنوان انحراف، بلکه به عنوان جزء ضروری هستی جا زده می شود. این همان نقطه ای است که آن را آغاز «جنون دیالکتيک» می م نام : جایی که" ،حسادت، برتری جویی، فریب، دروغ، انکار حقیقت،تقابل، تنازع
،جنگ، خونریزی کشتار، قربانی کردن و نفیِ دیگری"، از"ابزار توضیح برخی پدیده ها" به"اصل هستی" تبدیل می شود . در نتيجه افراد با خير و شر، یا شيطان و خدا، به شکل دو حزب سياسی برخورد می کنند و تفاوتی نمی بينند عضو کدام شوند چون به هر حال نقشی در دیالکتيک وجود هستی بازی می کنند. معنای انتخاب دفاع از آزادی و حق وق مالکيت فردی و کار خير داوطلبانه، تهی می شود و" هر اقدامی الهی و هستی بخش محسوب می.شود، فارغ از این که خير باشد یا شر باشد" چرا که معنای خير و شر در"دیالکتيک" از بين می رود در نتيجه هر سطحی از جنایت و خشونت نيز"توجيه پذیر" می شود. تفاسير عرفای اسالمی و عرفای شيعی را ببينيد، می گویند ابليس کارگردان واقعه کربال بوده است و خدا صحنه سازی کرده است و امام حسين (ع) هم می دانسته باید کشته شود و همه چيز الزم و ملزوم هم بوده اند و هيچ کس اختيار و اراده ای برای انجام کار درست نداشته است! یا عرفا در ادبيات می گوین د شيطان از عشق زیاد به خداوند به انسان سجده نکرد که به عشقش خيانت نکند و خزعبالت پر تعدادی از این دست که همگی توجيه جنایت و کشتار و نقض .حقوق مالکيت فردی و حتی توجيه الزم دانستن این چيزها هستند وحدت وجود و توجيه جنایت بسياری از نظام های ظاهراً متفاوت، در ساختار عميق خود مشابه اند. فراماسونری، قرائت های عرفانی از دین،، سوسياليسم، فاشيسم، نازیسم )تفکر باغ قریش توسط عثمان در صدر اسالم، سيدکراسی (اهميت سيد بودن در جمهوری اسالمی و دستگاه دیالکتيکی هگل، همگی به شکلی از یک الگوی مشترک پيروی می کنند: الگوی کلی سازی، حلّ فرد در کل، و فهم جهان از طریق تضادهای سازنده.

در بعضی از این نظام ها، خدا در جمع انسان ها پخش می شود. در بعضی دیگر، خدا به صورت «ایده مطلق» یا کليت تاریخی ظاهر می .شود در برخی گونه های عرفان، فرد باید از خود تهی شود تا در کل حل گردد. در فاشيسم، کل به صورت نژاد، ملت، یا ژن برتر ظاهر می .شود در سوسياليسم، کل به صورت طبقه یا جامعه. متن می خواهد بگوید تفاوت های این مکاتب، تفاوت در ظاهر است؛ در باطن، همه به شکلی از اصالت دادن به کل و قربانی کردن فرد می رسند.