Page 301
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 301 تمام این نظریه، در نهایت، با یک گزاره شاه کليدی برای من باز شد: تنها نظام صوریِ با ثبات برای مفهوم آزادی و حقوق مالکیت، دین است.
این گزاره، نه یک شعار احساسی است و نه یک دعوت تبليغیِ صرف؛ بلکه هسته منطقی تمام کتاب است. اگر آزادی و حقوق مالکيت را جدی بگيریم، و اگر بخواهيم برای آن ها یک نظام صوریِ منسجم، مقياس پذیر، و غيرمتناقض پيدا کنيم، به دین می ،رسيم؛ نه به عرفان نه به فلسفه سوژه محور، نه به دیالکتيک، و نه به نسخه های سکوالر شده ای که فقط لباس عوض کرده اند. همين جا است که تفاوت ميان دینِ اصيل و دینِ تحریف شده نيز روشن می شود: آنچه مردم امروز در ایران از آن متنفر شده ِاند، در بسياری موارد نه خودِ دین، بلکه دین آلوده شده، دولتی ،شده عرفانی شده، و مصادره شده است؛ و این تنفر، تا حد زیادی قابل فهم است. اما این نفرت از نسخه تحریف ،شده نباید با نفی اصلِ دین به مثابه نظریه آزادی اشتباه گرفته شود.
هگل و مارکس؛ بازیافت سيستماتيک عرفان وقتی به این نقطه برسيم، دیگر هگل و مارکس را هم نمی توان به صورت متعارف و سطحی خواند. کسی که نسبت هگل با گنوسيسم را نفهمد، در واقع فقط با واژگان هگل مواجه شده، نه با هسته فکری او. هگل، چيزی جز سيستم سازیِ دوباره از همان اسطوره گنوسی نيست: بازگوییِ یک دین پنهان در قالب زبان فلسفی، تاریخی، و دیالکتيکی. دیالکتيک، در این معنا، نه منطق است و نه روش کشف حقيقت؛ بلکه پرده ای است بر یک ساختار عرفانیِ کهن که می کوشد خود را به جای عقل جا بزند.
مارکس نيز، با همه ادعای مادی گرایی اش، از همين دستگاه بيرون نمی رود. نظریه ازخودبيگانگی در مارکس، در سطح ساختاری، همان الگوی ازخودبيگانگیِ گنوسی- هگلی است؛ فقط زبانش سکوالرتر شده و به جای روح، از نيروی کار، طبقه، و تاریخ سخن می گوید. اما اسکلت ماجرا همان است: شکاف، بيگانگی، وعده رهایی، و ساختن یک پایان تاریخی که در آن، انسان از وضعيت فعلی خود نجات می یابد. به همين دليل است که در این کتاب، هگل و مارکس نه دو متفکر مستقل و جداگانه، بلکه دو حلقه از یک زنجيره تاریخی دیده می شوند.
از این منظر، ایده محوریِ این جریان، در طول هزاران سال، تغيير ماهوی نکرده است. فقط ظاهر، زبان، و رابط کاربری آن عوض شده است. همان ساختار را یک جا در گوساله ،پرستی، جایی دیگر در گنوسيسم، جایی در دیالکتيک، جایی در کمونيسم، جایی در سوسياليسم و جایی دیگر در صورت های جدیدترِ بحران معنا می بينيم. مسئله، تکثرِ نام ها نيست؛ وحدتِ ساختار است.
رد دیالکتيک با یک آیه در برابر این ساختار، صورت بندی دینیِ جهان، از همان ابتدا راه دیگری می گشاید. آیه" ِوَالشَّفْعِ وَالْوَتْر" در این جا برای من فقط یک سوگند قرآنی نيست، بلکه یک خط کشی بنيادین است: قسم به زوج و قسم به یگانه. همين تمایز، برای شکستن بنيانِ دیالکتيک کافی است. دیالکتيک، بر بازیِ بی پایانِ دوگانه ها، بر تنشِ دائمیِ اضداد، و بر حرکتِ تاریخ از دلِ این تنش ها بنا می شود؛ اما این آیه، در