Page 606

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 606 می کنند و همانطور که پيش تر گفتم هرچه این کنترل و مداخالت شدیدتر و به سمت پول قابل برنامه ریزی یا همان ارز دیجيتال بانک های مرکزی می رود، هر آزمایش جدیدی نتيجه محکم تری بر نبود اراده آزاد می .دهد آزادی، خالقيت، و امکان شکوفایی تمدنی وقتی چنين شود اساساً باید برای مفهوم"خالقيت و کارآفرینی" هم وارد بحث شد جایی که باید پرسيد سر منشاء این خالقيت ها چيست. آن وقت واضح تر می شود که جهان امروز اساساً برای خالقيت و کارآفرینی هم مضر و مسموم شده است چون ساختار هرمی عرفانی سلسله مراتبی ترجيح می دهد همه کارمندان اطاعت گر باشند تا یاغيان آزادی خواه خالق و کارآفرین و مستقل. بحث گسترده است و باید به هر حال یک جایی بحث ها را در هر کتابی بست. اما این ساختار آن منشاء خالقيت را هم کور می کند و به یقين می ًگویم در نظمی که حقوق مالکيت فردی تثبيت شود اساسا تکنولوژی ها و خالقيت ها و کارآفرینی هایی مشاهده می شود که رشد اقتصادی های عظيمی پدید می آورد و ریشه های آن را در تاریخ نيز می توان جست. فرق معماری و کيفيت خودروها بين آلمان غربی و شرقی رو در لحظه فروپاشی دیوار برلين ببينيد. همان تفاوتی که در کيفيت معماری و تکنولوژی آلمان غربی و شرقی می بينيد را تصور کنيد با وضعيتی که کل ساختار کنونی دنيا یک آلمان شرقی یا جمهوری اسالمی بزرگ و با رنگ و لعاب تر است نسبت به وضعيتی که در دنيا نظمی مبتنی بر آزادی و حقوق مالکيت فردی شکل بگيرد. کيفيت خالقيت و هنر بيش از تفاوت آلمان غربی و شرقی متفاوت می شود. هرجا آزادی و حقوق مالکيت فردی بيشتر شود، هنر و خالقيت هم بيشتر امکان بروز پيدا می.کنند ِاثر روانی و اجتماعی رعایت حق الناس در نتيجه، مسئله این نيست که یافته های تجربیِ آن ها الزاماً در سطح مشاهده خام نادرست است؛ مسئله این است که آن ها انسانِ گرفتار در ساختاری را آزمایش می کنند که پيشاپيش بخش مهمی از ظرفيت های معرفتی و درونی ،اش تخریب شده است. وقتی ساختار زندگی ساختار اقتصاد، ساختار تربيت، و ساختار سياست، همگی بر مدار نقض حقوق مالکيت، اعتياد به لذت های فوری، پرستش دولت، و دوری از حقوق الهی شکل گرفته باشند، طبيعی است که آزمایش ها نيز انسانی را نشان دهند که از اراده آزاد، از فؤاد، و از آن امکان ِهای باالتر ادراک، نشانه ای اندک یا تقریباً هيچ در او باقی نمانده است. با این موارد، اساساً بنيان روانی آدم ها عوض می شود. حالشان بهتر می شود. هر روز با حال بهتری سرِ کار می روند، با حال بهتری با همسر و فرزند و دوست و آشنا برخورد می کنند، و با حال بهتری وارد زندگی می شوند؛ به گونه ای که اگر الهامات اشتباه یا وسوسه های نادرستی هم به آن ها برسد، دیگر به راحتی تن به خيانت نمی دهند و آن را در کار و زندگی خود وارد نمی کنند. کل داستان عوض می شود. چون این مسائل برایشان بسيار بدیهی می شود؛ آن قدر منطقی و روشن می شود که دیگر اساساً برای انسان دشوار می شود گناه کند. انسان با خود می گوید : آقا، وقتی می بينم این ها همه به هم وصل اند و همه چيز معنا می دهد، چگونه رویَم می شود که گناه کنم؟ یعنی باید واقعاً پررو شده باشی که بروی و حقوق مالکيت فردی دیگران را نقض کنی. حاال وقتی من از گناه سخن می گویم، منظورم این نيست که همه