Page 295

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 295 ساختاری، انسان به جای آن که مسئولِ اعمال فردی خود باشد، یا باید از جهان بگریزد، یا باید جهان را با زور و سلطه به زور بهشت کند؛ و هر دو مسير، در عمل، به بندگی انسان ختم می شوند.

از همين رو تعجبی ندارد که یکی از ریشه های آنچه اکنون در ایران در آن زیست می کنيم نيز همين عرفانِ اسالمی شده باشد؛ عرفانی که در ظاهر از دین سخن می گوید، اما در باطن، همان تحقير ماده، همان تضعيف عقل، و همان بازکردن راه برای سلطه را با خود حمل می کند. حدیث مفصل از این مجمل روشن است. دنيا بی ارزش نيست یکی از مهم ترین نتایج عملی نقد عرفان این است که دنيا بی ارزش نيست. هرکس دنيا را چنان خوار کند که آن را قربانی آخرت کند، و هرکس آخرت را چنان انکار کند که همه چيز را در دنيا حل کند، هر دو، از دو مسير متفاوت، به انحراف می ِرسند. یکی در دام عرفان ضد ماده می افتد، و دیگری در دام ماده گراییِ ضد معنویت. هر دو، در نهایت، نسبت ميان آزادی، مسئوليت، لذت، و حدود اخالقی را برهم می زنند.

،پایه بسياری از تفکرات عرفانی این است که ماده پست است و باید از آن رها شد. اما این نگاه باطل است. دنيا صحنه آزمون، عمل مالکيت، توليد، لذت، رنج، و مسئوليت است. بدن انسان، کار انسان، خانه انسان، خانواده انسان، و حاصل سعی او، همگی در همين جهان مادی معنا پيدا می کنند. اگر این جهان بی ارزش شود، دفاع از مالکيت و آزادی هم بی ارزش می شود.

ما لذت دنيا را می بریم، و باید هم ببریم؛ اما تنها خط قرمز روشن این لذت، نقض حقوق مالکيت دیگری است. این، هم مرز لذت است و هم مرز آزادی. مسئله، ترک دنيا نيست؛ مسئله، زیستنِ مسئوالنه در دنياست. عرفان؛ نه نظام صوری، نه قابليت سنجش در نهایت، مهم ترین و محکم ترین نقد عرفان در چارچوب نظریه آزادی این است که عرفان را نمی توان به یک نظام صوریِ منسجمِ اصل موضوعی تبدیل کرد. این فقط یک نقد حاشيه ای نيست؛ بلکه نقطه مرگِ معرفت شناختیِ عرفان است. چون اگر چيزی نتواند در قالب زبان عمومی، قواعد روشن، و ساختاری قابل داوری برای همگان صورت بندی شود، آن چيز نه قابليت انتقال دقيق دارد، نه قابليت سنجش همگانی، و نه امکان تشخيص روشنِ درست از غلط.

نظام های صوری، به یک معنا، تنها بستر مشترک ميان انسان و انسان، انسان و ماشين، و ماشين و ماشين اند. اگر یک مدعا نتواند وارد این سپهر شود، در حقيقت از قلمرو گفت وگوی عقالنیِ عمومی بيرون می افتد و در بهترین حالت به تجربه ای شخصی و در بدترین حالت به انحصار معرفتی، مرادساالری، و شيادی تبدیل می شود. از همين جاست که عرفان، با همه تفاوت های ظاهری ،اش، در هسته خود به پاگانيسم چندخدایی، و کالکتيویسم نزدیک می ِشود؛ چون وقتی معيار عمومی و صوری از ميان برود، ميدان به نفع قدرت، فرقه، و منافع جمعی تحميل شده بر فرد خالی می شود.