Page 579

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 579 نتيجه، فيلسوفان مسلمان وقتی خيال می کردند دارند فلسفه ارسطو را می خوانند، در واقع بخش مهمی از آرای نئوافالطونی را می خواندند. نئوافالطونی ها در هسته ی فکرشان، عرفانی بودند. جهان مادی را تقليدی از جهان معنوی می دیدند، و برای انسان نيز نوعی سلوک از عالم ماده به عالم معنا قائل بودند. بخش بزرگی از چيزهایی که امروز به نام «فلسفه اسالمی» می شناسيم، در واقع از دل همين ایده های عرفانی بيرون آمده است، نه از دل یک عقالنيت خالصِ ارسطویی.

از همين جاست که برای فهم درست فارابی، ابن سينا، و ابن رشد، شناخت نئوافالطونی ها ضروری می شود. بدون فهم آن ریشه، بخش بزرگی از فلسفه اسالمی بد فهميده می شود؛ چون ما گمان می کنيم با استمرار ارسطو روبه رو هستيم، در حالی که با صورت ِبندیِ اسالمی یک محتوای نئوافالطونی و عرفانی روبه رو هستيم.

ترجمه ی فلوطین به جای ارسطو، و تولد دو انحراف در این خوانش، ترجمه ی فلوطين و نئوافالطونی ها به جای ارسطو، نقطه ای تعيين کننده است. از دل این جابه جایی، هم آن چه امروز «فلسفه اسالمی» ناميده می شود بيرون آمد، و هم آن چه به نام «عرفان اسالمی» شناخته می شود.
در این نظریه، هر دو انحراف اند.

یعنی نه فلسفه اسالمی راه نجات است، و نه عرفان اسالمی؛ هر دو، به نحوی، محصول همان خطای ترجمه ای و تحریفِ فکری اند که از آن جا آغاز شد.

اگر این نقطه فهميده نشود، قرن ها درگيریِ اقتصادی، سياسی، و اعتقادیِ ما هم درست فهميده نمی شود. چون ما دو چيزِ متضاد را با هم خلط کرده ایم: ،دین از یک سو و فلسفه/عرفان از سوی دیگر. و همين خلط، اجازه نداده ایران کمر راست کند. دین نه افالطونی است و نه ارسطویی، انحراف در تفکيک نکته مهمی که در این نظریه مشهود و بدیهی است این است که دین نه افالطونی است و نه ارسطویی و چنين تفکيکی پاسخ گو نيست . ما یک حقيقت الهی داشتيم که شاید رنگ و بوی افالطونی داشته باشد که ما از اتصال به آن به تنهایی عاجز هستيم و با" سوژه محوری انسان" به آن دست نخواهيم یافت اما اتصال ما به آن حقيقت از طریق وحی نبوی بوده است و قوه تشخيص ما برای صحت آن وحی نبوی رنگ و بوی ارسطوی ی دارد که همان منطق استداللی مبتنی بر عقل و خرد و نظام های صوری منسجم اصل موضوعی است که باز سوال پيش می آید که آن عقل و خرد چه سر منشاء و خاست گاهی داشته است که باز از درک آن به شکل سوژه محوری عاجز هستيم و ناگزیر به داستان آفرینشی هستيم که افالطونی است و از طریق وحی نبوی به ما رسيده است. تالش برای تفکيک افالطونی بودن یا ارسطویی بودن دین یک انحراف دیگر است که فالسفه و عرفا به ما تحميل کردند. همانط ور که می بينيم نه از مسير ارسطویی محض که روتباردی ها و آین رندی ها از آن تبعيت می کنند به تثبيت آزادی و حقوق مالکيت فردی می رسيم و نه از مسير افالطونی محض به چيزی جز جمع گرایی و عرفان می .رسيم