Page 659

نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 659 از همين رو، هر جامعه ای برای رهایی، به قطب نما نياز دارد. قطب نمای نظریه ،آزادی ِآزادی کامل و ِحذف ِدولت انحصارگر است.

،نه به این معنا که امروز باید با جهشی رادیکال هر صورتِ کارگزاریِ اجتماعی را ویران کرد بلکه به این معنا که جهت گيریِ کلیِ فرد و جامعه باید همواره به سوی عقب راندنِ تدریجیِ دولت باشد.

دولت امروز وجود دارد، و در بسياری از نقاط نمی توان با آن برخوردی کودکانه، دیالکتيکی، یا ویرانگر داشت. اما همين هم نباید ما را به فریبِ تعادل بکشاند. وظيفه این نيست که دولت را به عنوان یکی از اصولِ آزادی بپذیریم و ميان ملت و دولت «تعادل» برقرار کنيم؛ وظيفه این است که حتی در همان نقطه ای که ناچار به مدارا و تدبير هستيم، جهت را گم نکنيم. ِاین جهت، حذفِ تدریجی و پایدار دولتِ انحصارگر است.

اینجاست که فریبِ «داالن باریک آزادی» روشن می شود. مسئله ی عجم اوغلو فقط یک خطای سياست ،گذاری نيست؛ خطای او از بنياد خطای قطب نماست. او به جای آن که دولت را ناقضِ اصلیِ آزادی ببيند و جهتِ کلی را به سوی عقب راندنِ آن تنظيم کند، می کوشد ميان مردم و دولت، ميان آزادی و ناقضِ آزادی، نوعی تعادل مطلوب جا بزند. اما این ایده از پایه باطل است، چون شر را عادی می کند و ستاره قطبی را پنهان می سازد .نظریه آزادی هم همين حاال می گوید که نظریه عجم اوغلو به لحاظ ،انسجام ناسازگار ،است چون دولت را درون ِاصول آزادی جا داده است. ایمان به حضرت ولی عصر (عج) و اميد به تحققِ آزادی و حقوق مالکيت فردی، همان قطب نمایی است که راه را گم نمی گذارد. بدون این قطب نما، جامعه یا به درماندگیِ آموخته شده می افتد، یا به تعادل طلبیِ عرفانی، یا به عادی سازیِ شر.

یکی از بنيان های نظریه آزادی ،من اميد است. اميد فقط یک احساسِ زیباشناختی یا تسکين روانی نيست؛ از جنس اراده آزاد و انتخاب است. ما اميد را انتخاب می کنيم. و درست به همين دليل، اميد یکی از بنيان های تحقق آزادی است.

اگر انسان دچار درماندگیِ آموخته شده شود، سه حالت دارد :یا می داند باید چه کار کند و راه را می رود؛ یا گمان می کند باید چه کار کند و هنوز در جست وجوست؛ و یا واقعاً همه ی راه ها را رفته و به بن بست رسيده است. در آن نقطه ی نهایی، آنچه باقی می ماند فقط ایمان به خداست؛ و ایمان به خدا در آن لحظه، همان اميد است.

تمام بازیِ شيطان این است که انسان را به جایی برساند که از همه چيز، و در نهایت از خدا، نااميد شود. اما تمام ورق همان جا برمی گردد : وقتی دیگر هيچ راهی نمانده، و انسان باز اميد را زنده نگه می دارد.

از این رو، اجازه دادن به کشته شدنِ اميد، صرفاً یک شکست روانی نيست؛ یک شکستِ نظری و سياسی هم هست. جامعه ای که اميدش کشته شود، قطب نمایش را از دست می دهد؛ و جامعه ای که قطب نما نداشته باشد، آرام آرام به پذیرشِ دولت، جبر، و بردگی عادت می کند.