Page 496
نظریه آزادی ،ایران و دین محمدعلی جنت خواه دوست 496 مسيری می شود که در آن، حقيقت از خالل سلسله ای از رمزها، تفسيرهای باطنی، و فهم های انحصاری به او عرضه می شود. در چنين ساختاری، خبرِ عمومی و وحیِ قابل اعالن، جای خود را به دانشِ پنهان و الیه الیه می دهد.
از همين جا است که کاباال، با وجود تفاوت هایش، در همان خانواده ای قرار می گيرد که گنوسيسم، نئوافالطونی، و هرمتيسيسم در آن قرار دارند. مسئله فقط این نيست که خدا را غيرقابل درک می دانند؛ این بخش، به خودیِ خود، می تواند با تنزیه دینی هم نقاط مشترکی داشته باشد. مسئله در این جاست که در کنار این خدای غيرقابل درک، یک مسير باطنی، رمزی، و طبقاتی برای فهمِ مراتب پایين تر، تجليات، یا نظم پنهان عالم ساخته می شود؛ مسيری که فهم را از سپهر عمومی خارج می کند و به دست صاحبان سرّ می سپارد. این همان نقطه ای است که دین از آن فاصله می گيرد. دین نمی گوید حقيقت در انحصار یک طبقه باطنی است که فقط از دریچه آنان می توان به آن نزدیک شد. دین نمی گوید که حکمت، چيزی است که با رمزگشاییِ باطنی و عبور از مراتب سری به دست می آید و برای اکثریت مردم دست نيافتنی است. برعکس، معيار دین این است که هرچه از ناحيه وحی معتبر می آید، باید بتواند در نسبت با عقل، در قالبی منسجم، و بدون نقض آزادی، حقوق مالکيت، و اراده آزاد انسان »ّها فهم شود. هرجا فهمِ دینی به چيزی بدل شد که فقط «اهل سر آن را می فهمند و دیگران باید به آنا ن تسليم شوند، از منطق دین خارج شده ایم و وارد همان ساختار عرفانی شده ایم.
از این منظر، کاباال نيز یکی دیگر از صورت های همان تالش تاریخی برای ساختن حکمتِ بدلی به جای وحی است. یعنی به جای آن که وحی نبوی معيار باشد، نوعی دانشِ باطنی و شبکه ای از رمزها و تفسيرها معيار می شود. این جا نيز خطر اصلی فقط خطای نظری نيست؛ خطر اصلی، توليد واسطه های مقدس نما و مراتب انحصاریِ فهم است. و همين مراتب، دیر یا زود، به ساختار قدرت، اطاعت، و سلطه راه می دهند.
پس اگر بخواهيم استخوان بندی هر چهار ریشه را در یک جمله خالصه کنيم، باید گفت: هر چهار سنت، با زبان های مختلف، در حال ساختن راهی جایگزین برای وحی ،اند؛ راهی که در آن، حقيقت نه از طریق نبوتِ روشن و عمومی، بلکه از طریق باطن، رمز، مراتب واسطه ها، و فهمِ انحصاری عرضه می شود. و درست از همين جا است که نظریه آزادی، آن ها را در یک خانواده قرار می دهد.
سوفيا؛ حکمتِ بدلی و جعلِ وحی در این جا دوباره به سوفیا می ِرسيم. سوفيا در عرفان گنوسی، صرفاً یک واژه برای «خرد» یا «حکمت» نيست؛ بلکه یکی از مفاهيم کليدی سازوکارِ جعلِ وحی است. در این سنت، سوفيا غالباً با نوعی حکمتِ باطنی، زنانه، قدسی نما، و غيرعمومی پيوند می خورد؛ حکمتی که نه از مسير وحی نبوی، و نه در چارچوب عقل عمومی و نظام صوریِ منسجم، بلکه از راه قلب، روح، باطن، یا تجربه ی خاصِ عارف ادعا می شود.
از زاویه نظریه آزادی این همان نقطه ای است که «وحی» بدل پيدا می کند. یعنی به جای آن که حقيقت از طریق نبوت و خبرِ معتبر و عمومی به انسان برسد، نوعی حکمتِ بدلی و باطنی عرضه می شود که فقط مدعيانِ آن، فهمش را در اختيار دارند. این حکمت، لزوماً همان